به کلبه ی تنهایی های من خوش اومدی. نظر یادت نره عزیزم.حضور سبزتو ثبت کن بر کلبه ی من
زندگی برام شده شبیه یه قطار همه چیزش شبیه قطار شده.... بیخیال حال ندارم بگم فقط 2 تا تیکه از 2تا آهنگ مینویسم که خیلی دوست دارمشون تو این پست... تو که توی چشمات آتیشه ...... مثل من عاشقت کی میشه وای که چه رنگیه رنگ چشماته ..... حس قشنگی توی صداته مثل یه سایه هر جا باهاتم دوست دارم اسممو بیاری ..... تا جوونمو واست بیارم تو یه بار اسممو بیاری ...... عمرمو پای تو میزارم اینم دومیش... چشماتو باز کن و زل بزن بهم ..... واسه دیدن تو اینجا اومدم تو روزای دوری و تنهایی .... روز و شب فقط به تو فکر کردم چه دنیایی تو چشماته ..... چقد دنیامو دوست دارم با نگاه مهربونت امشب .... به قشنگی شب مهتابه خنده های تو پر از احساسه .... بعضی وقتا اخمتم جذابه نمیدونم تو چی بودی اما .... من دیوونه رو مجنون کردی نری بگی ادش رفت. همون جور که تو یادت نمیره منو اذیت کنی منم یادم نرفت... این آهنگ رضا صادقیو خیلی دوست دارم خدا کنه توام خوشت بیاد دوست عزیز... نگاه چقد خوشم میاد همه تیکه هاشو تقریبا دوست دارم.... **************************************** یه روزی قدرمو میدونی که دیره روزی که کسی سراغت نمیگیره یه روزی میدونی من چی و کی بودم روزی که از نبودنم غصه ات میگیره باشه خوبم از کنارت ساده میرم با وجود اینکه میدونم میمیرم بخدا قدرمو میدونی یه روزی روزی که از تو جدا میشه مسیرم قدرمو میدونی یه روز یادم میوفتی شب و روز صدام تو گوشت می پیچه مثل یه آه سینه سوز حسرت یه لحظه نگام دل تنگ میشی بدجور برام اون روزا دور نیس به خدا حتی به خوابت نمیاد یه روزی قدرمو میدونی که دیره اسم من از توی لحظه هات نمیره دیگه نیستم اون شبهای پر ستاره وقتی که دلت بهوونه امو میگیره اما اون روزو خدا کنه نباشم نشنوم از رفتن من غصه داری من میدونم اون شبهایی و که دیگه واسه گریه شونه هامو کم میاری اینم دو تا تیکه از آهنگ رضا صادقی به دل اون دوستی که خواست ازم... دوستم خیلی خسته بودم وگرنه بیشتر برات میزاشتم امروز. انشاالله تا هفته بعد برا دل شما کلی رضا صادقی مینویسم.... اون قسمتهایی که سرمه ای هستو خیلی دوست دارم و اون ۲تا قسمتیم که نیلی شده اون دوست عزیز دوس داره.... به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه (دوستم) : چقد سخته که عشقت رو به روت باشه نتونی هم صداش باشی چقد سخته که یه دنیا بها باشی نتونی که رها باشی چقد سخته که بارونی بشی هر شب نتونی که آسمونی باشی چقد سخته که زندونی بمونی بی در و دیوار نتونی هم زبون باشی ******************************************* چقد سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده چقد سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده چقد سخته که کلامت ساده پر پر شه نتونی ناجیش باشی چقد سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهیش باشی چقد سخته تو خونه ات عین مهمون شی بپوسی خسته ویرون شی چقد سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی چقد سخته که یه دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی چقد سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی..... اینها تیکه هایی هست که خیلی دوست دارم از چندتا از آهنگهای مورد علاقه ام هست... *************** یه بغضی که هنوزم تو گلومه یه حرفی که هنوزم نا تمومه بریدم گوشه ای تنها نشستم نمیفهمه کسی کارم تمومه **************** باز فریاد بی صدایی شد کار دلی که تنهاست دیگه عاشق شدن واسش یه رویاست **************** نفهمیدی که بودم یا نبودم یه عمری گیج و مبهوت تو بودم **************** همه دنیا رو دنبال تو گشتم نشونی جز غم چشمات نداشتم **************** خون تو رگهام بغض عشق آلود صدام شور و شرم با تو بودن از تو با عشق تو خوندن واسه من مثل نفس میمونی گلم شور و شرم با تو بودن از تو با عشق تو خوندن خنده هات تسکین زخم آلود دلم ***************** به یاد هر نگاه تو دارم اشکامو میبازم چقد آرومه اون چشمات تو شب آخرین خواهش دارم پر میشم از تردید چه سخته بی تو آرامش نمیخوام که غم چشمام بگیره خنده رو از تو بزار آروم برم اما صدای گریه امو نشنو ****************** مثل بارون ستاره مثل ماه تو شبهای منی یه عطر خوش رنگه خوب حسه خوب تو دنیای منی ****************** روزی که بهت میگن که من دیگه برنمیگردم تو که باورت نمیشه ولی من یه جسم سردم روزی که بهت بگن که عاشقت تنهایی رفته شاید باورت بشه تنها موندن خیلی سخته گریه هاتو نگه دار واسه روز مرگ من اون روزی که تموم شه نفسهای تنگ من ****************** امشب دل تنهای من آماده ی شکستنه واسه شنیدن صدات این در و اون در میزنه امشب دلم گرفته و باز از تنهایی از سرنوشت از امشبی که آسمون بازم منو تنها نوشت ******************* تو از حرفای من دلگیر من از حرفای تو دلسرد دوتامون خسته ی تکرار دوتامون زخمیه یک درد دچاره رفتنیم اما به پای هم گره منو تو هر دوتامونم تو این بازی کم آوردیم ****************** شکایت روی لبهامون همیشه حرف اول بود همیشه حس خوشبختی تو دست ما معطل بود نمیتونیم چرا باهم یه کم رو راست تر باشیم منو تو از چی میترسیم شاید از اینکه تنها شیم یه مکعب تو خالی و قرمز رنگ.... به رنگ خون.... به هر گوشه اش چشم میدوزم خالیست.... تو آنجایی که نباید باشی.... دقیقا وسط این مکعب قلب من... خیلی این آهنگ رو که از مهدی نصر هست دوست دارم چون شعرش خیلی قشنگه و میتونه وصف حال من باشه.... دلم نیومد تو بلاگ ننویسمش.... سکوتو میشکنم صبرم سر اومد میخواستو بگذرم دلم نیومد تموم لحظه ها رو گوش کردم صدایی آخر از من در نیومد یه بغضی که هنوزم تو گلومه یه حرفی که هنوزم نا تمومه بریدم گوشه ای تنها نشستم نمیفهمه کسی کارم تمومه تا اینکه از همه دنیا بریدم یه قلبه ساده و صادق ندیدم باز فریاد بی صدایی شد کار دلی که تنهاست دیگه عاشق شدن واسش یه رویاست نفهمیدی که بودم یا نبودم یه عمری گیج و مبهوت تو بودم همیشه رد پاهای خیالی که آخر محو شد توی وجودم همه دنیا رو دنبال تو گشتم نشونی جز غم چشمات نداشتم دلتنگم خودم میدونم دلتنگی شده بهوونه ام همه میخندن و میگن دیوونه ام اجازه هست سفر کنم به رویاهام؟ میخوام یه بار دیگه چشمامو ببندم و تو رویاهام زندگی کنم و تو خیالم تنهای تنها باشم و زانوهامو بین دستای سرد و کوچیکم قایم کنم تا از بی پناهی باز خم نشه و نلرزه.... یه سال گذشت از آوارگی از اون حسی که لرزش به زانوهام انداخت و دستامو سرد و چشمامو میبندم و باز عاشق میشم مثل کبوترای تو آسمون پرواز میکنم مثل خرگوشایی که تو جنگل شیطونی میکنن شیطنت میکنم مثل اردک ها روی آب شناور میشم مثل ماهی ها ته آب شنا میکنم و آخر مثل یه جسد میخوابم توی خاک تا به اصل خودم برگردم.... یه آسمون نیلی یه دریای بی کران یه جنگل سبز و مخوف .... و یه قبر با یه سنگ نه تو مرا خواستی نه مهتاب نه خورشید نه دریا و نه جنگل فقط عشق مرا خواست و خاک با این سنگ سرد که گرمای عاشق رز مشکی ام کاش برایم رز عذا دار هدیه آورید تا تنها نباشم در آغوش خاک و میخوام قدم بزنم کنار ساحل و چشم بدوزم به افق تا خورشید غروب کنه .... پاهای سردمو بین ماسه های گرم و سوزان فرو میکنم و آروم قدم بر میدارم و با یه چوب که بین انگشتای دستم محکم گرفتمش روی شن و ماسه ها خط میکشم شاید این تنها چیزی باشه که ازم میمونه... باد دست نوازشش را بلند میکنه و آروم بر سر و رویم میکشه و از سرم شالم را یادگاری برمیداره ... نگاهم را از شالم که بین زمین و آسمون داره میره برمیگردونم و به پاهام که موج آروم نوازشش میکنه میدوزم چوب رو میندازم زمین و به خورشید که تا کمر توی آب رفته میدوزم دستان نارنجی رنگش را دراز کرده و دعوتم میکنه کنارش برم .... دست در دستان خورشید میگذارم و از عشق لبریز میشم و اشک دیوونه ام میکنه .... به سوی خورشید توی موج ها که مدام بر سر و رویم میکوبند میروم تا در آغوشش زیر آب گرم شوم .... و از عشق رها شوم و دیگر عاشق نشم اشک تو چشمام حلقه زده بود و روی صندلی مترو ولو شدم و آدمهایی که با سرعت میدویدن رو ماتم زده با بغضی که با دو تا دستش به جوونم افتاده بود نگاه میکردم و قطار ها که با سرعت میومدن و میرفتن بردم به یه جای دور... به حقیقت زندگی... یه شیشه پر از بخار جلومه که نمیزاره خیلی چیز هارو ببینم. اشک تنها پوشش بدن برهنمه امه.... بین بخار و مه ی گم شده ام که نمیدانم از کجاست.... یه چهار دیواری محاصره ام کرده و باید همه ی دنیا را از پشت این شیشه ی بخار گرفته ببینم... میترســــــــــــم میترسم بخار این شیشه را با دستان سردم پاک کنم و پشتش را ببینم... میترسم باز هم گول این دنیا و آدمهای فریب کارش را بخورم... میترسم باز هم تو دادگاه عشق محکوم به این زندان شوم.... تنها که میشم با حس بی کسی بی مهری از بس به من نمیرسی دنیا یه عمری به من وفا نکرد دستای غربت منو رها نکرد هیچکی عاشقم نشد هیچکی پیش من نموند هیچکی خنده هامو آرزو نکرد هیچکی دل به من نداد هیچکی خوبمو نخواست حتی خورشیدم واسم طلوع نکرد حالا من دلم شکسته یکی پیش روم نشسته مثل حس خوبه انتقاممه حالا من بدم نگا کن دیگه وقتشه دعا کن دیگه دنیا این دفعه به کامه امه همیشه صدای نعره ی برگها را در زیر پاهایمان نمیشنویم و در باد گم میشوند... اما صدای آرام عشق که فرا خوانی دیگر مثل هر بار و کاری که هر روز و هر ساعت میکنه و فردی را به آغوش خود میکشد و با گرمایش میسوزاند را در هر باد و هر نعره ای هم میشنویم و به سویش روانه میشویم برای دردی بی پایان.... پا در راهی که انتهایش را هیچ کسی نمیبیند میگذاریم خرش خرش برگهای زرد و نارنجی زیر قدم هام گوشهایم را نوازش میده... بین برگهای خشک روی زمین و درختان دل شکسته از تابستان بی وفا قدم میزنم و درختان و برگهایشان برام قصه ی عشق و معشوق بی وفا را که دلشان را شکسته و بار بسته و باز هم رفته را با صدای غم آلود تعریف میکنند... دل من هم همچون آنها گرفته از تابستان که این گونه تنهایشان گذاشته. اشک تو چشمانم حلقه زده و دو دست بزرگ بغض گلویم را فشار میدهد تا خفه ام کند.... با تابستان قهر میکنم..... باد موهایم را با خود می برد چشمانم را می بندم و با دستان لرزانم موهایم را از صورتو چشمانم کنار می زنم و چشمانم را باز میکنم یه سکو توی چند قدمی خودم می بینم... خاطرات کودکی دورم را میگیرد آن شیطنت های بی ریا... هروقت سکویی می دیدم بر رویش میرفتم دست در دست مادر از اول تا آخرش را با قدم های ریز و آرام و پشت هم طی میکردم و از این کار کوچک شادمانی مرا در برمیگرفت.... ناخود آگاه پا بر لبه ی سکو میزارم و دستانم را از هم باز میکنم خیره به رو به رویم به آرامی قدم بر می دارم و با صدای برگی که زیر قدمم فریاد سر می دهد چشم به زیر پاهایم می دوزم ترس وجودم را میگیرد... بدنم میلرزد و به دو طرف خود و سکو نگاه میکنم. سکوی سنگی دو طرفش خالیست و هیچکس نیس تا دستانم را بگیرد همچون بچگی.... از زندگی و دنیا و عشق متنفر می شم. از تابستان که درختان را تنها گذاشت.... چشم می دوزم به پایین اشک هایم صورتم را با گرما نوازش می دهد خیلی مهربونه این اشکها تنها چیزی که به من وفا دار بوده... دوستشان دارم.... باد هلم می دهد و موهایم را به پرواز در میاره زیر گوشم زمزمه میکند که با او همسفر شوم... دست هام مثل پرهای پرنده ها بازه و با باد قبول میکنم که همسفر شوم.... به آرامی پاهایم را از سکو بر می دارم و قدم به دل آسمان میزارم تا باد مرا با خود ببرد به آن بالا..... روحم را با باد و جسمم را با برگ های خزون همسفر میکنم... همه جا مبهمه همه جا رو مه گرفته. چشمانم را ریز میکنم تا بهتر جلوی پایم را ببینم اما باز هم مه نمیزارد.... یه نور توی دل مه اندازه یه نقطه ی ریز سو سو میزنه. چشم میدوزم بهش و آروم تو مه و برف قدم بر میدارم و به زور پاهامو از درون برف بیرون میکشم و به جلو میرم. دستان یخ زده ام را بهم میمالم و جلوی دهانم با نفس هایم سعی در گرم کردن دستان تنهایم میکنم... وقتی سرم را بالا میاورم تا باز چشم به نور به دوزم قامتی بلند را در دور دست تشخیص میدهم... لبهایم را بهم میزنم تا صدایش کنم و کمک بخواهم اما جز صدای خوردن دندانهایم بهم از سرما چیزی نمیشنوم... بغض و ترس ... اشک هایم گونه هایم را گرم میکند. روی دو زانو بر روی برفها فرود میام و تا کمر در برف میروم زار میزنم و از سرما به جسم خودم چنگ میزنم و با حسرت به قامت بلند کسی که شاید میتوانست نجاتم دهد چشم میدوزم و آن نور کم سو و کم سو تر میشود و من اینجا بین برفها و مه و سرما گیر افتاده ام و زبانم یخ زده و لال شده ام..... ممکنه کسی منو ببینه و دستای سردمو بگیره؟!! ممکنه کسی منو ببینه یا سرنوشتم مردن در این تنهایی و سرماست ؟؟؟ این آهنگ رستاک رو یکی که خیلی برام عزیز بود گفت گوش کنم. نوشتمش تو وبلاگم تا هرگز حرفاش یادم نره و به اونم بگم همیشه تو دلم جا داری خواه ناخواه... هرگز از یادم نمیری و فراموش نمیشی... دنیای ما اندازه هم نیست
خوردیم



لرزون و تنها کرد از اون حسی که باعث شد تا دستم کوچیک و کوچیکتر شه و تنفر رو تو دلم راه بدم و چشمامو خونه ی اشک های غریب روی گونه هام کنم. آره گذشت و داره میگذره و تنها چیزی که باقی مونده از سال گذشته برام یه یادگاری هست روی قلبم....


که روش حک میشه :
وجودمو عشقمو پنهون میکنه از تو و دنیا و کسایی که هرگز منو نخواستن....
در پناه سنگ



























من عاشق بارون و گیتارم
من روزها تا ظهر میخوابم
من هر شبُ تا صبح بیدارم
دنیای ما اندازه هم نیست
من خیلی وقتا ساکتم، سردم
وقتی که میرم تو خودم شاید
پاییز سال بعد برگردم
دنیای ما اندازه هم نیست
میبوسمت اما نمیمونم
تو دائم از آینده میپرسی
من حال فردامم نمیدونم
تو فکر یه آغوش محکم باش
آغوش این دیوونه محکم نیست
صد بار گفتم باز یادت رفت
دنیای ما اندازه هم نیست
| Design By : Night Melody |

